<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>بهار</title>
		<link>https://blog92.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://blog92.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>دست هاي تو</title>
			<link>https://blog92.kowsarblog.ir/علمدار-بي-دست</link>
			<pubDate>12:51:00 +0430 دوشنبه، 18 شهریور 1398</pubDate>			<dc:creator>بهار</dc:creator>
			<category domain="main">محرم</category>			<guid isPermaLink="false">810921@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://blog92.kowsarblog.ir/media/blogs/blog92/quick-uploads/p810921/screenshot__-__chrome.jpg?mtime=1568017497&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p810921]&quot; id=&quot;link_52829&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;دست هاي تو&quot; src=&quot;https://blog92.kowsarblog.ir/media/blogs/blog92/quick-uploads/p810921/_evocache/screenshot__-__chrome.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1568017497&quot; width=&quot;275&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;قصه ی دست های تو که تمامی ندارد! چقدر خطوط این دست ها، شنیدن دارند.&lt;br /&gt;
قصه از همان روز شروع شد. صف در صف و فوج در فوج ملائک بود و دستان تو.&lt;br /&gt;
و قصه به آن جا رسید که نه فقط تیرها که شمشیرها هم برای بوسه باران دستانت به صف ایستادند. نوبت به نوبت خم شدند تا اشتیاق بوسیدنت را کنار شط فرات به تماشا بگذارند.&lt;br /&gt;
همان وقتی که خورشید سراسیمه سراغ دستانت را می گرفت، زمین از گرمای دستان فرو افتاده در آغوشش، به خواب خوشی رفته بود.&lt;br /&gt;
دیگر علمی نبود‌. دست های تو بود و صحرا و خورشید سربرهنه.&lt;br /&gt;
رد بوسه ی اشک آلود خورشید که بر دستانت نشست، مادرت زهرا (س)،‌ باب الحوائجی دست هایت را در گوش تاریخ فریاد کشید.&lt;br /&gt;
راستی چه عجیبند این دست ها!&lt;br /&gt;
چه کور گره هایی باز می کنند‌ این دست ها!&lt;br /&gt;
مصحف فاطمی همان دستان مقدس توست که از زیر چادر خاکی، تمام قامت می ایستند و هستی را شرمنده ی دستگیریشان می کنند.&lt;br /&gt;
اصلا با دست های ورم کرده از غلاف شمشیر ، دست های تو که بیرون بیاید ، شورشی در خلق عالم و هستی به پا می شود.&lt;br /&gt;
آنگاه مادرت زهرا(س) ، شفاعت دست های تو را زمزمه می کند؛ همان دست هایی که برای گشودن درب بهشت کافی است ، حتی اگر بریده باشند!&lt;br /&gt;
السلام علی مقطوع الیدین&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog92.kowsarblog.ir/علمدار-بي-دست&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://blog92.kowsarblog.ir/media/blogs/blog92/quick-uploads/p810921/screenshot__-__chrome.jpg?mtime=1568017497" target="_blank" rel="lightbox[p810921]" id="link_52829"><img alt="دست هاي تو" src="https://blog92.kowsarblog.ir/media/blogs/blog92/quick-uploads/p810921/_evocache/screenshot__-__chrome.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1568017497" width="275" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>قصه ی دست های تو که تمامی ندارد! چقدر خطوط این دست ها، شنیدن دارند.<br />
قصه از همان روز شروع شد. صف در صف و فوج در فوج ملائک بود و دستان تو.<br />
و قصه به آن جا رسید که نه فقط تیرها که شمشیرها هم برای بوسه باران دستانت به صف ایستادند. نوبت به نوبت خم شدند تا اشتیاق بوسیدنت را کنار شط فرات به تماشا بگذارند.<br />
همان وقتی که خورشید سراسیمه سراغ دستانت را می گرفت، زمین از گرمای دستان فرو افتاده در آغوشش، به خواب خوشی رفته بود.<br />
دیگر علمی نبود‌. دست های تو بود و صحرا و خورشید سربرهنه.<br />
رد بوسه ی اشک آلود خورشید که بر دستانت نشست، مادرت زهرا (س)،‌ باب الحوائجی دست هایت را در گوش تاریخ فریاد کشید.<br />
راستی چه عجیبند این دست ها!<br />
چه کور گره هایی باز می کنند‌ این دست ها!<br />
مصحف فاطمی همان دستان مقدس توست که از زیر چادر خاکی، تمام قامت می ایستند و هستی را شرمنده ی دستگیریشان می کنند.<br />
اصلا با دست های ورم کرده از غلاف شمشیر ، دست های تو که بیرون بیاید ، شورشی در خلق عالم و هستی به پا می شود.<br />
آنگاه مادرت زهرا(س) ، شفاعت دست های تو را زمزمه می کند؛ همان دست هایی که برای گشودن درب بهشت کافی است ، حتی اگر بریده باشند!<br />
السلام علی مقطوع الیدین&#8230;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog92.kowsarblog.ir/علمدار-بي-دست">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog92.kowsarblog.ir/علمدار-بي-دست#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog92.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=810921</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>درخت حیاط بی‌بی</title>
			<link>https://blog92.kowsarblog.ir/درخت-حیاط-بی-بی</link>
			<pubDate>16:06:00 +0430 یکشنبه، 3 شهریور 1398</pubDate>			<dc:creator>بهار</dc:creator>
			<category domain="main">درخت حیاط بی بی</category>			<guid isPermaLink="false">802969@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;تابستان که می‌شد، هر روز توی حیاط بی‌بی، قد و نیم قد جمع می‌شدیم و یک دل سیر توت می‌خوردیم. تمام فروردین و اردیبهشت، چشممان به درخت بود تا ببینیم کی موعدش می‌رسد. همین که توت‌های سبز و کال، آب زیر پوستشان می‌رفت و سفید می‌شدند، بی‌بی را بیچاره می‌کردیم با این سوال که وقتش شده؟ بی‌بی می‌خندید و با وعده و وعید، ما را دست به سر می‌کرد تا توت‌ها جان بگیرند و حسابی شیرین شوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt; قبل از آماده باش بی‌بی، درخت توت خودش را زودتر لو می‌داد. توت‌های درشتش کف حیاط می‌افتاد و آن وقت بود که مورچه‌ها به صف می‌شدند. دیدن صحنهٔ قطار شدن مورچه‌ها کافی بود تا یکباره توی خانهٔ بی‌بی بریزیم و امان ندهیم! اما شاخه‌های درهم تندیده و آویزان درخت چنان پر بار بود که هر چه می‌خوردیم و می‌بردیم تمامی نداشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;توت‌ها زیر نور خورشید، طوری برق می‌زدند که ولع به جانمان می‌انداختند؛ آن قدر که فردا پس فردایش با دست و صورت کهیر زده می‌رفتیم خانهٔ بی‌بی! بی‌بی همین که ما را می‌دید، خیالش راحت می‌شد که حسابی دلی از عزا در آورده ایم. بعد دعوتمان می‌کرد به ضیافت ملافه گیری!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;روز ضیافت، بی‌بی حیاط را آب و جارو می‌کرد. آن وقت خمیر کتلت را می‌گذاشت کنار اجاق و شروع می‌کرد به سرخ کردن. کتلت‌ها  توی دست‌هایش عطری می‌گرفتند که هیج کجا آن عطر و طعم تکرار نمی‌شد. جیلیز و ویلیزشان که بلند می‌شد، یک لنگه پا با یک تکه نان سنگک، کنار اجاق می‌ایستادیم تا سهم مان را داغ داغ بخوریم. بی‌بی کتلت را با یک پر ریحان، لای نانمان می‌چپاند و دوباره دست‌هایش را توی آب می‌زد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;لقمه به دست با دهان سوخته می‌دویدیم توی حیاط. وقتی آخرین لقمهٔ کتلت تمام می‌شد، بی‌بی سراغ کمد بزرگ و چوبیش می‌رفت و ملافهٔ سفید را از توی بقچه بیرون می‌کشید و می‌داد دست ما قد و نیم قدها. دور تا دور ملافه را کج و کوله می‌گرفتیم و می‌رفتیم زیر درخت. شاخه‌ها که تکان تکان می‌خوردند، باران توت رگباری می‌زد و امان نمی‌داد. این میان دهانمان هم بی‌نصیب نمی‌ماند؛ توت‌ها مستقیم سر می‌خورد ته حلقمان!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;بی‌بی وسط همهٔ هیاهوها و شیطنت‌های ما، نگاهش به دانه‌های درشت و آبدار توت بود که مبادا از روی ملافه سر بخورند و هدر بروند. درخت که بارش را زمین می‌گذاشت، بی‌بی ملافه را روی تخت چوبی می‌برد و همان جا پهنش می‌کرد. بعد توت‌ها را با حوصله و نظم و ترتیب! کنار هم می‌چید تا زیر آفتاب گرم تیرماه خشک شوند. آن وقت پاییز و زمستان، مشت مشت توی دستمان می‌ریخت و گاهی عصرهای کوتاه زمستانی را با چای توت پهلو برای ما شیرین‌تر می‌کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;آن روزهای پرهیاهوی کودکی گذشت. حیاط بی‌بی، درخت توتش خشکید، اما شیرینی آن توت‌ها با بوی دل انگیز حیاط بی‌بی و خاطره‌های خوشایندش‌، هنوز تر و تازه مانده است. حالا که چند وقتی از کوچ توت‌های شیرین و آبدار از سر درخت‌ها می‌گذرد، دیدن توت‌های خشک آفتابی، تصویر ملافهٔ زیر درخت توت و دست‌هایی که آن‌ها را کنار هم ردیف می‌چید را دوباره پر رنگ می‌کند؛ آن قدر که وسوسهٔ یک چای توت پهلو با عطر دستان بی بی را به جانم می‌اندازد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;     &lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/blog92/quick-uploads/p802969/02-8-1.jpg&quot; width=&quot;720&quot; height=&quot;800&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog92.kowsarblog.ir/درخت-حیاط-بی-بی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="ltr" style="text-align: center;"> </p>
<p><span style="font-size: 12pt;">تابستان که می‌شد، هر روز توی حیاط بی‌بی، قد و نیم قد جمع می‌شدیم و یک دل سیر توت می‌خوردیم. تمام فروردین و اردیبهشت، چشممان به درخت بود تا ببینیم کی موعدش می‌رسد. همین که توت‌های سبز و کال، آب زیر پوستشان می‌رفت و سفید می‌شدند، بی‌بی را بیچاره می‌کردیم با این سوال که وقتش شده؟ بی‌بی می‌خندید و با وعده و وعید، ما را دست به سر می‌کرد تا توت‌ها جان بگیرند و حسابی شیرین شوند.</span></p>
<p><br /><span style="font-size: 12pt;"> قبل از آماده باش بی‌بی، درخت توت خودش را زودتر لو می‌داد. توت‌های درشتش کف حیاط می‌افتاد و آن وقت بود که مورچه‌ها به صف می‌شدند. دیدن صحنهٔ قطار شدن مورچه‌ها کافی بود تا یکباره توی خانهٔ بی‌بی بریزیم و امان ندهیم! اما شاخه‌های درهم تندیده و آویزان درخت چنان پر بار بود که هر چه می‌خوردیم و می‌بردیم تمامی نداشت.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">توت‌ها زیر نور خورشید، طوری برق می‌زدند که ولع به جانمان می‌انداختند؛ آن قدر که فردا پس فردایش با دست و صورت کهیر زده می‌رفتیم خانهٔ بی‌بی! بی‌بی همین که ما را می‌دید، خیالش راحت می‌شد که حسابی دلی از عزا در آورده ایم. بعد دعوتمان می‌کرد به ضیافت ملافه گیری!</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">روز ضیافت، بی‌بی حیاط را آب و جارو می‌کرد. آن وقت خمیر کتلت را می‌گذاشت کنار اجاق و شروع می‌کرد به سرخ کردن. کتلت‌ها  توی دست‌هایش عطری می‌گرفتند که هیج کجا آن عطر و طعم تکرار نمی‌شد. جیلیز و ویلیزشان که بلند می‌شد، یک لنگه پا با یک تکه نان سنگک، کنار اجاق می‌ایستادیم تا سهم مان را داغ داغ بخوریم. بی‌بی کتلت را با یک پر ریحان، لای نانمان می‌چپاند و دوباره دست‌هایش را توی آب می‌زد.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">لقمه به دست با دهان سوخته می‌دویدیم توی حیاط. وقتی آخرین لقمهٔ کتلت تمام می‌شد، بی‌بی سراغ کمد بزرگ و چوبیش می‌رفت و ملافهٔ سفید را از توی بقچه بیرون می‌کشید و می‌داد دست ما قد و نیم قدها. دور تا دور ملافه را کج و کوله می‌گرفتیم و می‌رفتیم زیر درخت. شاخه‌ها که تکان تکان می‌خوردند، باران توت رگباری می‌زد و امان نمی‌داد. این میان دهانمان هم بی‌نصیب نمی‌ماند؛ توت‌ها مستقیم سر می‌خورد ته حلقمان!</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">بی‌بی وسط همهٔ هیاهوها و شیطنت‌های ما، نگاهش به دانه‌های درشت و آبدار توت بود که مبادا از روی ملافه سر بخورند و هدر بروند. درخت که بارش را زمین می‌گذاشت، بی‌بی ملافه را روی تخت چوبی می‌برد و همان جا پهنش می‌کرد. بعد توت‌ها را با حوصله و نظم و ترتیب! کنار هم می‌چید تا زیر آفتاب گرم تیرماه خشک شوند. آن وقت پاییز و زمستان، مشت مشت توی دستمان می‌ریخت و گاهی عصرهای کوتاه زمستانی را با چای توت پهلو برای ما شیرین‌تر می‌کرد.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">آن روزهای پرهیاهوی کودکی گذشت. حیاط بی‌بی، درخت توتش خشکید، اما شیرینی آن توت‌ها با بوی دل انگیز حیاط بی‌بی و خاطره‌های خوشایندش‌، هنوز تر و تازه مانده است. حالا که چند وقتی از کوچ توت‌های شیرین و آبدار از سر درخت‌ها می‌گذرد، دیدن توت‌های خشک آفتابی، تصویر ملافهٔ زیر درخت توت و دست‌هایی که آن‌ها را کنار هم ردیف می‌چید را دوباره پر رنگ می‌کند؛ آن قدر که وسوسهٔ یک چای توت پهلو با عطر دستان بی بی را به جانم می‌اندازد!</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">     <img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/blog92/quick-uploads/p802969/02-8-1.jpg" width="720" height="800" /></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog92.kowsarblog.ir/درخت-حیاط-بی-بی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog92.kowsarblog.ir/درخت-حیاط-بی-بی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog92.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=802969</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اربعین نوشت</title>
			<link>https://blog92.kowsarblog.ir/اربعین-نوشت-دل-نوشته-ای-برای-تو</link>
			<pubDate>16:09:00 +0330 دوشنبه، 7 آبان 1397</pubDate>			<dc:creator>بهار</dc:creator>
			<category domain="main">اربعین نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">678964@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;وادی عقل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تردیدی نیست برای رفتن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوله بر دوش و عزمی مصمم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عقل بهانه می آورد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; راه طاقت فرساست و توان اندك!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف‌هایش را نمی‌فهمی، یک نفهمی زیبا و لذت بخش! &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما را ز منع عقل مترسان&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;p&gt;در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href=&quot;https://blog92.kowsarblog.ir/اربعین-نوشت-دل-نوشته-ای-برای-تو#more678964&quot;&gt;ادامه &amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog92.kowsarblog.ir/اربعین-نوشت-دل-نوشته-ای-برای-تو&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 14pt;"><strong><span style="color: #ff0000;">وادی عقل</span></strong></span></p>
<p>تردیدی نیست برای رفتن</p>
<p>کوله بر دوش و عزمی مصمم</p>
<p>عقل بهانه می آورد:</p>
<p> راه طاقت فرساست و توان اندك!</p>
<p>حرف‌هایش را نمی‌فهمی، یک نفهمی زیبا و لذت بخش! </p>
<p>ما را ز منع عقل مترسان&#8230;</p>
<p>که:</p>
<p><p>در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن</p></p><a href="https://blog92.kowsarblog.ir/اربعین-نوشت-دل-نوشته-ای-برای-تو#more678964">ادامه &raquo;</a><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog92.kowsarblog.ir/اربعین-نوشت-دل-نوشته-ای-برای-تو">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog92.kowsarblog.ir/اربعین-نوشت-دل-نوشته-ای-برای-تو#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog92.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=678964</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سمفونی دل انگیز</title>
			<link>https://blog92.kowsarblog.ir/سمفونی-دل-انگیز</link>
			<pubDate>09:19:00 +0330 سه شنبه، 3 مهر 1397</pubDate>			<dc:creator>بهار</dc:creator>
			<category domain="main">محرم</category>			<guid isPermaLink="false">668231@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عشق میان من و او این روزها دوباره خاص تر شده است&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;وارد که می‌شوم یک لحظه عطرش در مشامم می پیچد &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منتظرش می‌شوم&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;چند لحظه بعد چشمانم به او خیره می‌شود&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از دور می آید با رنگ سرخ و قامتی باریک&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای تق تقش در گوشم می پیچد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سمفونی دل انگیزی که هیچ گاه از شنیدنش سیر نمی‌شوم&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نزدیک و نزدیک تر می‌شود و من مشتاق و مشتاق تر&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام خاطرات کهنه ی میانمان به ذهنم هجوم می‌آورند&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اولین دیدار کودکی که وسوسه ی ظاهرش بود و گرمای مطبوعش، وسوسه ی سرخیش بود و عطر دل انگیزش تا لحظه ای که تمامشان با همان اصالت و محبویت خاص چنین روزهایی در هم آمیخت و شیدا ترم کرد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دست دراز می‌کنم و با لرزش بلندش میکنم&amp;#8230;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;با همین لرزش تق تقش، بیشتر می شود و من بی قرارتر&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرمایش سوزان است &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی صبر میکنم و بعد آرام به سمت صورتم بالا می‌برم&amp;#8230;‌&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا نفس های گرم بهشتی اش را بیشتر حس می کنم ..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نزدیک و نزدیک تر می‌برم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و با اشتیاق جرعه ای می نوشم &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می نوشم و خون در رگهایم جور دیگری می جوشد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هیچ کس نمیداند چه عاشقی عجیبی است میان من و چای روضه!!!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog92.kowsarblog.ir/سمفونی-دل-انگیز&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>عشق میان من و او این روزها دوباره خاص تر شده است&#8230;</p>
<p><br />وارد که می‌شوم یک لحظه عطرش در مشامم می پیچد &#8230;</p>
<p>منتظرش می‌شوم&#8230;</p>
<p><br />چند لحظه بعد چشمانم به او خیره می‌شود&#8230;</p>
<p>از دور می آید با رنگ سرخ و قامتی باریک&#8230;</p>
<p>صدای تق تقش در گوشم می پیچد&#8230;</p>
<p>سمفونی دل انگیزی که هیچ گاه از شنیدنش سیر نمی‌شوم&#8230;</p>
<p>نزدیک و نزدیک تر می‌شود و من مشتاق و مشتاق تر&#8230;</p>
<p>تمام خاطرات کهنه ی میانمان به ذهنم هجوم می‌آورند&#8230;</p>
<p>از اولین دیدار کودکی که وسوسه ی ظاهرش بود و گرمای مطبوعش، وسوسه ی سرخیش بود و عطر دل انگیزش تا لحظه ای که تمامشان با همان اصالت و محبویت خاص چنین روزهایی در هم آمیخت و شیدا ترم کرد&#8230;</p>
<p>دست دراز می‌کنم و با لرزش بلندش میکنم&#8230;<br /> <br />با همین لرزش تق تقش، بیشتر می شود و من بی قرارتر&#8230;</p>
<p>گرمایش سوزان است &#8230;</p>
<p>کمی صبر میکنم و بعد آرام به سمت صورتم بالا می‌برم&#8230;‌</p>
<p>حالا نفس های گرم بهشتی اش را بیشتر حس می کنم ..</p>
<p>نزدیک و نزدیک تر می‌برم..</p>
<p>و با اشتیاق جرعه ای می نوشم &#8230;</p>
<p>می نوشم و خون در رگهایم جور دیگری می جوشد&#8230;</p>
<p>و هیچ کس نمیداند چه عاشقی عجیبی است میان من و چای روضه!!!</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog92.kowsarblog.ir/سمفونی-دل-انگیز">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog92.kowsarblog.ir/سمفونی-دل-انگیز#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog92.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=668231</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اولین آدینه</title>
			<link>https://blog92.kowsarblog.ir/اولین-آدینه</link>
			<pubDate>19:33:00 +0430 جمعه، 23 شهریور 1397</pubDate>			<dc:creator>بهار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">665296@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://اولین آدینه ی محرم گذشت و داغ هجران تو را جگرهای سوخته مویه می کنند .. هوای چشم های حرم بارانی شده ... غروب همیشه اهل حرم را می لرزاند... صدای سم اسب ها و آتش و خیمه هایی که می سوزند و دخترکانی که می دوند ... و سالهاست که چشمان دخترکی در انتظار گوشوار سبزی است که زینت گوش هایش شود... &quot;&gt;اولین آدینه ی محرم گذشت و داغ هجران تو را جگرهای سوخته مویه می کنند .. هوای چشم های حرم بارانی شده &amp;#8230; غروب همیشه اهل حرم را می لرزاند&amp;#8230; صدای سم اسب ها و آتش و خیمه هایی که می سوزند و دخترکانی که می دوند &amp;#8230; و سالهاست که چشمان دخترکی در انتظار گوشوار سبزی است که زینت گوش هایش شود&amp;#8230;&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog92.kowsarblog.ir/اولین-آدینه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p><a href="http://اولین آدینه ی محرم گذشت و داغ هجران تو را جگرهای سوخته مویه می کنند .. هوای چشم های حرم بارانی شده ... غروب همیشه اهل حرم را می لرزاند... صدای سم اسب ها و آتش و خیمه هایی که می سوزند و دخترکانی که می دوند ... و سالهاست که چشمان دخترکی در انتظار گوشوار سبزی است که زینت گوش هایش شود... ">اولین آدینه ی محرم گذشت و داغ هجران تو را جگرهای سوخته مویه می کنند .. هوای چشم های حرم بارانی شده &#8230; غروب همیشه اهل حرم را می لرزاند&#8230; صدای سم اسب ها و آتش و خیمه هایی که می سوزند و دخترکانی که می دوند &#8230; و سالهاست که چشمان دخترکی در انتظار گوشوار سبزی است که زینت گوش هایش شود&#8230;&nbsp;</a></p></blockquote><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog92.kowsarblog.ir/اولین-آدینه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog92.kowsarblog.ir/اولین-آدینه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog92.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=665296</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ماه در فرات</title>
			<link>https://blog92.kowsarblog.ir/ماه-در-آب-1</link>
			<pubDate>04:00:00 +0430 پنجشنبه، 22 شهریور 1397</pubDate>			<dc:creator>بهار</dc:creator>
			<category domain="main">محرم</category>			<guid isPermaLink="false">664862@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; #تولیدی_به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رکاب سنگین شد. گام های تند اسب، زمین را از نفس می انداخت. چشم های سوار، خیره به شریعه می تاخت. از دور قامت استوار و رشیدش، علف های هرز را پشت نخل ها می کشاند. چهارهزار سوار، با چشم هایی دریده و سرخ، تیر زهرآهگین نگاهشان را به سمت او نشانه رفته بودند.&lt;br /&gt;صدای برادر در گوشش پیچید: &lt;br /&gt;وقتش رسیده است. &lt;br /&gt;خون زیر گونه هایش دوید. ساعاتی بود که منتظر این رخصت بود. شمشیرش را فشرد. آخرین امید بود و حسین (ع) می دانست که در میدان کسی حریفش نیست. نگاه بی رمقش را به چشمان عباس (س) دوخت:&lt;br /&gt;قبل از میدان، حرم را سیراب کن!&lt;br /&gt; مشک روی دشت شانه اش خرامید. دخترکی رو به خیمه ها فریاد کشید: عمو می رود آب بیاورد. رباب طفلش را در آغوش گرفت و بوسید. کودکان شکم از روی خاک برداشتند‌. صدای العطش خیمه ها خاموش شد‌.&lt;br /&gt;حالا عباس( س ) بود و خنکایی که نوید رسیدن به شط را می داد.&lt;br /&gt;چندین چشم دریده در مسیر سوار یک به یک کور می شدند.نزدیک شط رسید. اسب شیهه کشید و خنکای آب را زیر پا نهاد. سوار پیاده شد. آب تا بالای زانوانش رسید. لب های ترک خورده اش،لب به مناجات با آب گشودند. دست فرو برد. دانه دانه مروارید ها از میان انگشتانش می لغزیدند. فرات موج در موج اذن می گرفت تا به زیارت لب های ترک خورده ی سوار برود.&lt;br /&gt;لب های تفتیده ی خورشید روی آب، تصویر ماه را کنار زد. پلک هایش روی هم افتاد. شوری اشک، گونه های سوخته اش را خراشید. آب لرزید و از میان انگشتانش فرو ریخت.&lt;br /&gt;مشک جان تازه ای گرفت. رکاب سنگین تر شد. صدای شیهه ی اسب چشم های دریده ی پشت نخل را هشیار کرد. تیرها در چله ی کمان به انتظار ایستادند . سوار به تاخت سینه ی شریعه را می شکافت و جلو می آمد.&lt;br /&gt; نخل ها سکوت عجیب و مرگباری را نفس می کشیدند.&lt;br /&gt;سوار می رفت و زیرلب داغ ها را مرثیه می کرد و حسرت رساندن خنکای آب به لب های خشکیده ی علی اکبر (ع) را می گریست.&lt;br /&gt;برق شمشیرها کم کم سکوت شریعه را می شکستند. دو دست بالا رفته ی لرزان و ناجوانمرد از راست و چپ سوار، در آتش کینه می سوختند. سوار به تاخت گذشت. مشک به یکباره لرزید. دستان سوار لغزید. خاک آغوش گرمش را گشود.سوار مجال نداد و مشک را به دندان کشید. تمام امید سوار توی مشک موج می زد. زمزمه های حیات، کم کم به گوش حرم می رسید و سوار بی وقفه می تاخت. در دل سوار ولوله بود. فضا به یکباره ملتهب شد. تیرها با اشتیاق چله ی کمان را یک به یک رها کردند.خنکای آب سینه ی سوار را سوزاند. زمزمه ی حیات از لبان مشک افتاد. تیری سه شعبه به کمک شرم چشمانش آمد.&lt;br /&gt;از پشت نخل، عمودی آهنین فراتر رفت و اعجاز کرد. خسوف در پی شق القمر ، سواران را نزدیک تر کشاند. قامت سوار در هم پیچید. بزدلان پشت نخل، جلو آمدند. نشخوار شادی درندگان صحرای کربلا، خورشید را سر برهنه به بالین قمر آورد&amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog92.kowsarblog.ir/ماه-در-آب-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"> #تولیدی_به_قلم_خودم</p>
<p>رکاب سنگین شد. گام های تند اسب، زمین را از نفس می انداخت. چشم های سوار، خیره به شریعه می تاخت. از دور قامت استوار و رشیدش، علف های هرز را پشت نخل ها می کشاند. چهارهزار سوار، با چشم هایی دریده و سرخ، تیر زهرآهگین نگاهشان را به سمت او نشانه رفته بودند.<br />صدای برادر در گوشش پیچید: <br />وقتش رسیده است. <br />خون زیر گونه هایش دوید. ساعاتی بود که منتظر این رخصت بود. شمشیرش را فشرد. آخرین امید بود و حسین (ع) می دانست که در میدان کسی حریفش نیست. نگاه بی رمقش را به چشمان عباس (س) دوخت:<br />قبل از میدان، حرم را سیراب کن!<br /> مشک روی دشت شانه اش خرامید. دخترکی رو به خیمه ها فریاد کشید: عمو می رود آب بیاورد. رباب طفلش را در آغوش گرفت و بوسید. کودکان شکم از روی خاک برداشتند‌. صدای العطش خیمه ها خاموش شد‌.<br />حالا عباس( س ) بود و خنکایی که نوید رسیدن به شط را می داد.<br />چندین چشم دریده در مسیر سوار یک به یک کور می شدند.نزدیک شط رسید. اسب شیهه کشید و خنکای آب را زیر پا نهاد. سوار پیاده شد. آب تا بالای زانوانش رسید. لب های ترک خورده اش،لب به مناجات با آب گشودند. دست فرو برد. دانه دانه مروارید ها از میان انگشتانش می لغزیدند. فرات موج در موج اذن می گرفت تا به زیارت لب های ترک خورده ی سوار برود.<br />لب های تفتیده ی خورشید روی آب، تصویر ماه را کنار زد. پلک هایش روی هم افتاد. شوری اشک، گونه های سوخته اش را خراشید. آب لرزید و از میان انگشتانش فرو ریخت.<br />مشک جان تازه ای گرفت. رکاب سنگین تر شد. صدای شیهه ی اسب چشم های دریده ی پشت نخل را هشیار کرد. تیرها در چله ی کمان به انتظار ایستادند . سوار به تاخت سینه ی شریعه را می شکافت و جلو می آمد.<br /> نخل ها سکوت عجیب و مرگباری را نفس می کشیدند.<br />سوار می رفت و زیرلب داغ ها را مرثیه می کرد و حسرت رساندن خنکای آب به لب های خشکیده ی علی اکبر (ع) را می گریست.<br />برق شمشیرها کم کم سکوت شریعه را می شکستند. دو دست بالا رفته ی لرزان و ناجوانمرد از راست و چپ سوار، در آتش کینه می سوختند. سوار به تاخت گذشت. مشک به یکباره لرزید. دستان سوار لغزید. خاک آغوش گرمش را گشود.سوار مجال نداد و مشک را به دندان کشید. تمام امید سوار توی مشک موج می زد. زمزمه های حیات، کم کم به گوش حرم می رسید و سوار بی وقفه می تاخت. در دل سوار ولوله بود. فضا به یکباره ملتهب شد. تیرها با اشتیاق چله ی کمان را یک به یک رها کردند.خنکای آب سینه ی سوار را سوزاند. زمزمه ی حیات از لبان مشک افتاد. تیری سه شعبه به کمک شرم چشمانش آمد.<br />از پشت نخل، عمودی آهنین فراتر رفت و اعجاز کرد. خسوف در پی شق القمر ، سواران را نزدیک تر کشاند. قامت سوار در هم پیچید. بزدلان پشت نخل، جلو آمدند. نشخوار شادی درندگان صحرای کربلا، خورشید را سر برهنه به بالین قمر آورد&#8230;.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog92.kowsarblog.ir/ماه-در-آب-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog92.kowsarblog.ir/ماه-در-آب-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog92.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=664862</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
